برداشت مطالب از این وبلاگ با ذکر ماخذ بلامانع است!.

۲۰۰۹/۵/۲۰

در سوگ سیاوش !

اکنون کمتر از یک سال از آشنایی می گذرد، روزی عازم مراسم سالگرد فوت شاملوی بزرگ به امام زاده طاهر بودم، خانم اشرافی تماس گرفت که اگر به مراسم می روی و مقدور است از مراسم فیلم بگیری و نسخه ای را برای سیاوش شاملو ببری، البته پیش از آنکه ایشان متذکر بشوند من خود قصد انجامش را داشتم، پذیرفتم عازم شدم.
جوّ پلیسی آنقدر سنگین بود که کسی جرات عکس برداری نداشت چه رسد به فیلمبرداری، چند نفری هم که دوربین بدست وارد شده بودند دوربینهاشان ضبط شده بود و در حال چانه زنی برای باز پس گیری.
راههای منتهی به مزار کنترل می شد و هیچ کس اجازه حضور بر سر خاک نداشت، بهر دوز و کلک و بازی موش و گربه از حصار امنیتی رد شدم و بر سر مزار رسیدم که دیگر در جوار خاک و حضور آیدا « اندک آرامشی در واپسین ساعات روزی پا در گریز».
چند عکسی گرفتم و اینبار با حضور نیروهای امنیتی بر سر مزار همه متفرق شدند سوت پایان مراسم با بازداشت مردم توسط نیروهای انتظامی زده شد.
فردای آنروز خانم اشرافی تماس گرفتند و شماره منزل سیاوش را دادند که به ایشان زنگ بزنم.
گفتگوی اول در پشت تلفن گرم و صمیمی با همان صدای پدر، گویی که شاملوی بزرگ در آنسوی خط بود، قرار را برای همان روز تنظیم کردیم و به خانه اش رفتم،درست ساعت 3 عصر بود!.
خانه سابقش در حوالی میدان مادر بود و« در هر کنار خانه» عکس و تصویر و پوستری از شاملوی بزرگ و اما تجسم دیگری از پدر در چهره و صدای سیاوش؛ با همان چشمها و فرم موهای سفید و فر فری؛ دست دادیم و وارد شدم، بدور میز نشستیم، بحثمان گرم شد، پرسشهایی زیاد بود که هر یک با صبر و شکیبایی پاسخ می داد و در هر پاسخش تحیّر من از آنچه رفته بیشتر می شد.
عکسها را به او دادم و این بار بحثمان به امور بنیاد شاملو باز شد و از برنامه هایی که برای برقراری بنیاد داشت برایم سخن گفت و از بسیاری از ناگفته های آنسوی بنیاد شاملو.
شب شده بود که بنای رفتن داشتم و ایشان اصرار ماندن، نپذیرفتم کاری داشتم و باید بجایی می رفتم و پیش از آن تمایل همکاری با بنیاد را البته به پیشنهاد او پاسخ مثبت داده بودم.
گفت در تماس خواهیم بود و من نیز با کمال میل پذیرفتم و فردا روزی دیگر تماس گرفت که چه خبر؟ اخرین اخبار را برایش از اوضاع مزایده اموال و غیره خواندم و قرار شد به خانه اش بروم.
در دیدار دوم بود که گفت اندکی بیمار است و چه بسا سرطان مثانه اش عود کرده است، اما از سرحالی و نشاط ظاهریش بویی از بیماری نبود.
بهر روی مشغول شدیم بحث همکاری با بنیاد جدی تر شد و از من خواست بهمراه خانم اشرافی بخش رایانه و روابط عمومی بنیاد را در آینده بعهده بگیرم، من نیز با همان ابراز تمایل پیشین پذیرفتم و دیگر دیدار ما در بیمارستان جم بود!
گمان نمی داشتم اوضاع بدین اندازه وخیم شود! برای دیدنش به بیمارستان جم رفتم، گفته بود ساعت سه تا چهار زیر معالجه نیست و می توانم بدیدارش بروم.
از بخش اطلاعات شماره اتاق بستری را پرسیدم و چند دقیقه ای پشت در، در انتظار اجازه دیدار از سوی طبیب معالجش؛ در آنزمان می گفتم خوشبختانه همچنان سر حال است و اثری از سرطان در او نمایان نیست، با همان چشمهای درشت و موهای فرفری به رنگ برفی از گذر عمر و زمان؛ گپ کوتاهی داشتیم مقاله ای درمورد شاملوی بزرگ چاپ شده بود که برایش برده بودم و چند سوالی در مورد آن مقاله پرسیدم و دیدم اینجا جای مناسبی برای بحث نیست، بنا شد با ایشان در تماس باشم تا بعد از مرخصی از بیمارستان که به خانه اش بروم.
در یکی از دیدارها بود که اتفاقی سیروس را هم دیدم و چندین و چند دیدار دیگر...
بعد از برنده شدن در مزایده اموال بود که بدلایل مالی خانه اش در میدان مادر را فروخت و به خانه دیگری در همان نزدیکی نقل مکان کرد و آدرس محل جدید را نیز داد که انجا دیدار اخر من با او بود!
شاید کمتر از سه ماه پیش!
همان روز بود قصد ویرایش نامه ای را داشت که من نیز به مانند سابق در ویرایش آنها به او کمک می کردم و ایشان نیز می پذیرفت در حذف برخی مطالب؛ انتقاد پذیر بود موقعیت شناس و بی رو دربایستی.
به گمانم در میان دیگر فرزندان احمد شاملو او تنها کسی بود که به ارزش و جایگاه واقعی پدر پی برده بود و همت خود را صرف نگهداری و پاس داشت از آنچه از پدر جا مانده بود می کرد و برنامه های بسیاری برای پیشبرد بنیاد داشت.
در دیدار آخر بود، بعد از پایان رسیدن کار ویرایش نامه و با همان زبان شوخی و طنز خاصّ ِ خود رو کرد که جناب شمس:
« اینم سرپرست بنیاد!»
نگاهم از اشاره انگشتانش به عروسک پلنگ صورتی رفت که در بالای قفسه کتابها لم داده بود و با هم بخنده در امدیم!
دو ماهی بود که بیخبر بودم و گاها که با تلفن همراهش تماس می گرفتم خاموش بود تا انکه درست روزی که در فکرش بودم و قصد تماس مجدد با وی داشتم همسرش تماس گرفت و من در خانه استاد خلیلی بودم و گفت سیروس سوالی دارد و گوشی را به سیروس داد، بعد از ان من جویای حالش شدم که همسرش گفت متاسفانه الان خواب است و نمی تواند صحبت کند و بعدا تماس بگیرم برای صحبت با وی؛ انروز تماس گرفتم و توانستم با او صبحت کنم، می خواستم او را ببینم چون حس کرده بودم اوضاع بیماریش جدی شده است، گوشی را همسرش به او داد و با همان صدای گرم اما اینبار دردمند!
در پاسخ به سوالم که جویای احوالش بودم گفت حالم بسیار بد است پسرم ( به من می گفت پسرم)
؛ بغضی در من شکست
« سرتاسر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد »
و گفت برای دیدار با همسرم هماهنگ کن چون اوضاع رو براهی نداشت.
بعداً چندین بار برای دیدار با وی تماس گرفتم هر چند می دانستم چه بسا تمایلی به دیدار در شرایط وخیم بیماری ندارد بویژه انکه در دیدار اخر موهای پر پشت نقره ای اش که به پدر می زد بدلیل شیمی درمانی اندکی ریخته بود و البته به سختی می شد فهمید چون خودش گفت موهایش در حال ریزش است و من در پاسخ گفتم شما نیز ژنتیکتان به پدر برده که موهای پر پشتی داشت و خوشبختانه شیمی درمانی هنوز غالب نشده است و اما افسوس و افسوس و افسوس
آه از که سخن میگوییم...
به باور من انتقاد او به پدرش هر آنچه بود ریشه در بدهکاریها و کاستی های معنوی نویسندگان و شاعران این مرز و بوم در مسائل خانواده و امورات زندگی داشت، بدهکاری که نه فقط احمد شاملو که بسیاری از شاعران و نویسندگانی همچون نصرت رحمانی و ... در راه بردوش کشیدن وظایف فرهنگی و معنوی خود به خانواده هایشان تحمیل کردند تا از منظر مناسبات درون خانوادگی انگشت اتهام فرزندان را به سوی پدرانشان نشانه بگیرند و البته سیاوش به باور من فرزندی بود که جایگاه ادبی و هنری پد ر را بخوبی دریافته بود و اگر نمی بود کشتی طوفان زده مستغرق در مصائب و اختلافات و اهمالهای درون خانوادگی بی شک اکنون او یار و یادگاری ارزشمند و به تمام معنا از مقام و جایگاه ادبی شاملو بزرگ، در عرصه فرهنگی می بود.
او بود که اهتمام خود را در راه بنا نهادن بنیادی در خور نام پدر بکار برده بود برغم تمامی انتقاداتی که به وی داشت؛
افسوس که عمر یارای همت عالی او در این راه نبود.
یادش گرامی و تسلیت بر بازماندگانش
سهند شمس اسحاقی
سی ام
اردیبهشت
88
مطلب مرتبط در وبلاگ خانم اشرافی :
http://ahoor1338.persianblog.ir/post/446/