برداشت مطالب از این وبلاگ با ذکر ماخذ بلامانع است!.

Aug 18، 2008

این سه تن


سیّد عطالله مهاجرانی وزیر مستعفی فرهنگ و ارشاد دولت اصلاحات محمّد خاتمی، دو سال پیش مژده تقریر مقاله ای مقارن با شصت سالگی مسعود بهنود را داده بود؛ اینکه وی بهر دلیلی از صرافت تقریر آن مقاله طی این دو سال افتاده است را می توان نشان از بی رغبتی وی قلمداد کرد!.
مهاجرانی در آن زمان طی یادداشتی در صفحه شخصیش در مورد بهنود نوشته بود :
« ...بهنود از زمره‌ی کسانی است که به دلیل آن که در طول عمر در موقعیت دیدبانی تاریخ قرار دارند، هیچ‌گونه تشتت ‌آرایی نداشته است. تشتت آرا معمولا ناشی از مصلحت‌ اندیشی‌های سیاسی و حکومتی است
درباره‌ی بهنود مدتی است در اندیشه‌ی نگارش مقاله‌ی مستقلی هستم. که در آن مقاله درباره‌ی مصاحبه‌ی بیروت هم توضیح داده‌ام. آن مقاله بماند تا مرداد ماه که بهنود شصت سالگی را پشت سر می‌گذارد
... » (1)

مهاجرانی که تحصیلات آکادمیک خود را در زمینه تاریخ به پایان رسانده در مورد آراء بهنود و لقب دیدبانی که به وی عطا کرده ظاهراً قوه تحلیل تاریخ را فدای سابقه همکاری و همنشینی هایش با بهنود در دفتر روزنامه بهمن نموده است.
او که از پیش از انقلاب تا روی کار آمدن نظام حاکم؛ از زمانیکه در دوران نوجوانی به گفته خودش گرایشهای چپگرایانه داشته (2) تا زمانیکه در منصب معاون امور حقوقی و پارلمانی دولت آیت الله هاشمی رفسنجانی عهده دار مسئولیت بوده، تا زمانیکه در منصب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت خاتمی و سرانجام در کسوت کارشناس تاریخ برای کار مطالعاتی در انگلستان ایطان گزیده است! اگر خود را دچار تشتت آراء نداند!!؟ یقیناً چاره ای جز حکم برائت بهنود از تشتّت آراء نمی تواند صادر نکند!! نکته ای که براحتی برای بسیاری از هم عصرانی که نظاره گر خط و مشی فکری بهنود بودند نه تنها نشان از تشتـّت آراء وی بوده بلکه نشان از تذبذب و فرصت طلبی ژورنالیستی وی قابل تشخیص و تمایز است.
بهر جهت به مناسبت 62 سالگی مسعود بهنود و 54 سالگی سیّد عطالله مهاجرانی و همزمانی ماه تولدشان این نوشته را به هر دو ایشان تقدیم می کنم!!!.
*******************************
28 مرداد 1385 درست مقارن با شصت سالگی مسعود بهنود، شعبان جعفری (معروف به شبعان بی مخ) از تدارکچیان معروف کودتای 1332 و هوادار سلطنت در هشتاد و پنج سالگی در گذشت؛ شخصیت منفوری که با عهده داری چماق کشی در خیابانهای پایتخت موجبات هموار شدن کودتا علیه محبوب ترین دولت روی کار آمده از آراء مردم به زمامداری محمّد مصدق شد؛ شخصیتی لمپن و چماقدار که با سرسپردگیش به دستگاه سلطنت، دین خویش را به اربابانش در جریان کودتا به کمال رساند!.

مسعود بهنود روزنامه نگاری که تعلــّقات فکریش به جریان فکری سلطنت خواه چه قبل از وقوع انقلاب و چه بعد از آن از جمله انتقاداتی است که از سوی بسیاری از هم نسلان آرمانخواه هم عصر وی مورد اتفاق نظر بسیاری از گروهها و فعالان سیاسی در صحنه بوده است، ازگروههای چپ مقارن با زمان انقلاب گرفته تا گروههای مذهبی و ملی !.
شخصیتی که درست در عصری که جامعه ایران در تب و تاب تحولات - سیاسی اجتماعی می سوخت تا آینده ای آزاد را با رهایی از زیر ستم استبداد شاهنشاهی به دست آورد، بی آنکه هیچ تعلق خاطری به جریانات آرمانخواهی در بستر زمانه خود داشته باشد کنج عافیت را ذیل دستگاه و سیستم استبدادی آنزمان اختیار کرده بود و در رادیو و تلویزیون آنزمان به حشر و نشر با اربابان نظام می گذراند.

بهر جهت تعلقات فکری هر فرد را نمی توان مایه نقد و نظر قرار دارد اگر که به حوزه شخصی محدود بشوند امّا تذبذب افکار و اندیشه آنزمان که پا به عرصه عمل می گذارد بدون شک امری مبّرا و عاری از نقد نیست! چرا که آنطور که مشی بهنود نشان داده است در دوره اصلاحات و باز شدن فضای مطبوعاتی ایران آن شخصیت ضد انقلابی و ضد آرمانخواه یک شبه در ردای یک اصلاح طلب دو آتشه وارد میدان می رود بی آنکه حتی کوچکترین اعتقادی به جریان اصلاحات درون حکومتی ایران داشته باشد، بلکه تنها از روزنه فراخ اصلاحات به قصد باز گشت به دوران حرفه ای خود سود می جوید.

بهنود که از انزوای حرفه ای پس از دوران انقلاب زجرها و درسها کسب کرده بود به خوبی دریافته بود که تنها راه بقای حرفه اییش همصدا شدن با بچه مسلمانهای اصلاح طلب همچون شمس الواعظین و عماد الدین باقی و امثالهم است. این درست همان نکاتی است که ایشان را از سوی اعضای کانون نویسندگان مورد مذمت قرار می داد.
در مصاحبه ای که مدتها پیش با وی در نشریه قاصدک درج شده بود تلویحاً خودش به این مطلب معترف می شود آنجاییکه در اعتراض احمد شاملو به همکاریش با روزنامه های دولتی پاسخ می دهد که:

«« مسعود بهنود :
من خودم موقعی که توی ]روزنامه[ جامعه می‌نوشتم رفتم پیش شاملو. او گفت:
«چی شد تو رفتی قاطی این‌ها؟ تو اگر می‌توانی کار بکنی چرا روزنامه خودت را در نمی‌آوری تا ما هم تکلیف خودمان را بدانیم؟ رفته‌ای توی روزنامه‌ی بچه‌مسلمان‌ها چه کار؟» گفتم :«آقا، نمی‌دهند اجازه که. من ۱۶-۱۷ سال صبر کردم. مگر چقدر می‌توانم صبر کنم. عمرم دارد تمام می‌شود. بالاخره ما هم باید حرفمان را بزنیم. حالا به این‌ها اجازه داده‌اند، این‌ها هم از ما دعوت کرده‌اند، حرفمان را می‌زنیم. هر موقع هم به خودمان دادند خوب چاپ می‌کنیم.» ولی اجازه نمی‌دادند که.»»!!(3).

داریوش سجّادی از دیگر هم عصران قلمی بهنود در مورد وی می نویسد :

«
اساساً در سالهای نخست انقلاب با توجه به جو انقلاب و درخشش تفکرات چپی و انقلابی بهنود و هم کيشان بهنود محلی از اعراب برای جلوه گری قلمی نداشتند
ايشان تدريجاً از سال 67 به بعد خصوصاً بعد از فوت آيت الله خمينی و حذف چپ ها از حکومت و روی کار آمدن دولت هاشمی تدريجاً شروع به نوشتار مجدد کردند
اساساً معتقدم وی جادوگری بيش نيست که با تبحر بر نوشتن و بدليل فقدان پيشينه تحصيلی آکادميک صرفاً با تکيه بر ادبيات شکيل و گزارش گونه جوانان کم مطالعه را خواب می کند
بی دليل هم نيست که در پيشينه قلمی ايشان کمترين ردی از مباحث آکادميک و تئوريک ديده نشده و نمی شود

ايشان اخيراً که جوان نوازی مد شده دائماً و عوامفريبانه با گويش جوان نوازانه ای مدام در گوش ايشان می خواند که دوران جوانی ما در آرمانخواهی پوچ گذشت اما شما جوانان بدرستی فهميده ايد که بايد در جوانی، جوانی کنيد و از جوانیتان لذت ببريد نسل جوان هم که اطلاعی از پيشينه وی ندارد تصور می کند با يک رزمنده انقلابی از نسل گذشته مواجه شده در صورتی که بهنود و جوانی اش در موقعيتی گذشت که هم دوره ای های وی کسانی چون خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشيان بودند که به هر انديشه درست يا غلط انقلابی جان گرامی خود را هزينه اهداف و آرمان های خود کردند و اين در حالی بود که در آن تاريخ ايشان با همان رژيم فاقد مشروعيت و صلاحيت مشغول همکاری در تلويزيون و نشريات بود و اساساً در سابقه ايشان کمترين ردی از آرمان خواهی و مبارزه ديده نشده بلکه به صراحت خود ايشان درمصاحبه با قاصدک به ايما اشاره اعتراف کرده است.»
این نکته قابل تامل است روزنامه نگاری که بتواند در زمامداری حکومتهای مختلفی با جریانهای حاکم متناقضی همکاری داشته باشد بی تردید هیچ تعلق فکری به هیچ یک نداشته و از مجیز قدرت گفتن تنها فکر خوردن نان خویش به نرخ روز است! و فرقی هم نمی کند که این جریان حاکم به دوران سلطنت شاهنشاهی تعلق داشته باشد یا به جریان اصلاحات دوّم خرداد یا اکنون که هوادار جریان کارگزاران و آیت الله هاشمی شده باشد! بیجا نیست اگر پس فردا یک حکومت دیکتاتوری صد بار بدتر از طالبان در ایران حاکم شود مشارالیه می تواند با عقب گردی چندین باره در زیر علم چنین دولتی به عنوان کارشناس تاریخ نسخه های تاریخی رنگارنگ برای عوام الناس بپیچد.
عبّاس معروفی نیز مقارن با انتخابات ریاست جمهوری هشتم در باب تذبذب فکری بهنود و لا اعتقادی وی می نویسد :
« ... باورهای من فرو ریخته، از بهنود و ابراهیم نبوی گله‌ای ندارم، چرا که آنها فروشنده‌اند، به‌خصوص از وقتی سایت گویا را خریده‌اند و این سایت عظیم را با اعتباری که فرشاد فراهم کرده بود، به خبرگزاری رسمی هاشمی رفسنجانی مبدل کرده‌اند، نوش جان‌شان....» (4)

اما از این جنبه می توان خط مشی فکری وی را با شخصیت دیگری به نام احمد فردید مقایسه کرد که به مانند وی تا پیش از وقوع انقلاب در ایران در حالیکه بیشترین تعلق و همکاری با نظام سلطنت را داشت بی آنکه حتی هیچ تعلقی به جریان انقلابیون دینی داشته باشد با نزدیکی به جریان حاکم، به گفته داریوش آشوری یک ضد انقلابی محافظه کار سیاسی محسوب می شد (5) اما پس از وقوع انقلاب در ایران با عقب گردی ناگهانی از افکار و عقایدش با نزدیک شدن به حاکمان اسلامی در نقش یک ایدئولوگ فلسفی سیاسی ظاهر شد، نکته ای که مشابهت زیادی با فعالیتهای بهنود در پیش از انقلاب و در دوره اصلاحات پیدا می کند.

نقل قولها و نظرهای کماکان یکسانی از سوی جریانها و نحلهای فکری مختلف در نقد فعالیتهای حرفه ای و مشی فکری بهنود ابراز شده اما همه بر این نکته اشتراک دارند که وی مشی پر فریب و فرصت طلبانه ای در کارنامه اش ثبت کرده است.

لا اعتقادی و بی تعهدی وی زمانی بیشتر نمایان می شود که خود در وبلاگش بارها و بارها روزنامه نگاری بی آرمان و مرامنامه را به حرفه ای همچون نجّاری و آهنگری تشبیه می کند! (6)

هر چند بهنود یکی از پر سابقه ترین روزنامه نگاران حال حاضر محسوب می شود امّا صرف داشتن سابقه طولانی نمی توان دلیلی بر درخشان بودن این سابقه تراشید از اینرو سیر و تکاپوی بوضوح پر فریب و متناقضی که بهنود طی بیش از چهل سال فعالیت روزنامه نگاری در کارنامه اش ثبت و درج کرده است پسندیده است در زمان حیات وی مورد نقد قرار گیرد از این لحاظ که مجال پاسخگویی به این انتقادات برای وی نیز ممکن خواهد بود.

*********************
مآخذ :
1-
http://mohajerani.maktuob.net/archives/2006/04/21/571.php
2- اشاره به متن دفاعیه مهاجرانی در صحن مجلس برای رای اعتماد گرفتن جهت احراز پست وزارت ارشاد دولت محّمد خاتمی
3-
http://www.ghasedakonline.com/article.php?aid=91
4-
http://maroufi.malakut.org/archives/013400.shtml
5- مقاله اسطوره فلسفه در میان ما؛ بازدیدی از احمد فردید به قلم داریوش آشوری
http://ashouri.malakut.org/archives/2004/04/post_8.shtml
6-
http://behnoudonline.com/2005/12/051203_012189.shtml
توضیح:
آقای داریوش سجّادی این مطلب را در صفحه شخصی خود با ذکر توضیحی درج کرده اند. این توضیح قابل ذکر است که همانطورکه آقای سجّادی باید مستحضر باشند من این مطلب رو پیش از درج در صفحه شخصی برای ایشان ارسال کردم و در مورد نقل قول یا هر گونه نظری در این مورد از ایشون نظر خواستم، وقتیکه ایشون نظری مبنی بر تغییر لقب « هم عصران قلمی وی » ندادند من نیز آن لقب را بدون تغییر درج کردم.