این مطلب را به هنگام در رادیو زمانه بخوانید
در همان لحظات آغاز نوشتن این مطلب بر ذهنم خطور کرده بود که به جهت درج مستنداتی بر محتوای این مطلب، گذری بر وب نوشته های تنی چند از وبلاگ نویسان بزنم و نوشته هایی مرتبط را در این مقال ذکر کنم البته با گرفتن مجوز پیشاپیش از دارندگان آن صفحات! اما بدلیل شائبه عدم رضایت- علی الخصوص خانم شادی ضابط! که گلایه های ایشان از سایت آیتی ایران مبنی بر برداشت مطلب از صفحه شخصیش از ذهنم پاک نشده است! -دارندگان آن صفحات ترجیح دیدم تا آن مطلب را بدون نقل قولها ارسال کنم! و نقل قولها را الزاماً برای درج در صفحه شخصی تنظیم کنم.
آنچه که در انتها اضافه شده است گزینشی است از صفحات تعدادی از وب لاگ نویسان در همین باب! البته بدون کسب توافق درج از سوی نویسندگان!
آنچه که در انتها اضافه شده است گزینشی است از صفحات تعدادی از وب لاگ نویسان در همین باب! البته بدون کسب توافق درج از سوی نویسندگان!
****************************************************
از رسانه وبلاگ بسیار سخنها رفته است! چه آنکه آنرا رسانه تلقی می کنند و فتح بابی در ژورنالیسم، چه آنکه آنرا در حد دفتر یادداشتهای شخصی می نگرند، چه آنکه حسبیه نویسی و یا اتو بیوگرافی در زمان، برای انسانهای نه آنچنان سرشناس؛ بهر جهت با در نظر گرفتن طیف رنگارنگی از تعاریف ارائه شده از وبلاگ، که بواسطه شناخت جنبه های متفاوت آن بر تعداد ش افزوده می شود می توان یک تعریف دیگر - البته خود سرانه- بر مجموعه این تعاریف افزود، آنهم اطلاق وبلاگ درمانی ( وبلاگ تراپی) است !؛
بدین معنا که دارندگان این صفحات با بیان شرحی از روزمره گی های خویش که دامنه وسیعی از خاطرات، شادیها، اندوه ها و یا شرح احوال خویش در زمان را شامل می شود، ضمن وقوف بر جنبه همه گیری و همه خوانی این صفحات با بیان شرح احوال خویش برای آشنایان و رهگذران نا شناسای اینترنتی به نوعی به فرافکنی ذهنی در جهت کاهش استرس های روانی روزمره خویش می پردازند! به نوعی که می توان آنرا از جهاتی به هم دلی ها و هم سخنی هایی تشبیه کرد که نگارنده برای مخاطبی می نویسد که می تواند هیچ گاه ندیده باشد اما این یقین را دارد که در برابر نوشته هایش چشمهایی برای خواندن هست؛ به نوعی درد دل با مخاطب غایب! که نگارنده می کوشد خود را به تصویر کشد و بودن خویش را بیان کند.
در جوامعی همانند ایران که ساخت سنی جوانی را داراست و چالشهای اجتماعی اعم از تحصیل، اشتغال و مضایقات آزادی های دوران جوانی بواسطه نوع نگاه حکومت و ...، در برشهای زمانی به کمین نسل جوان نشسته است، طبعاً می توان ادعا کرد عرصه وبلاگ نویسی می تواند مفرّی به جهت تعدیل این استرسها باشد.
ادعای فوق زمانی قوّت می یابد که نگاهی به آمار و ارقا م نظر سنجی های منتشر شده از سوی سازمانهای مربوطه همچون سازمان ملی جوانان بیندازیم که نرخ استرسهای اجتماعی و متعاقب آن نا امیدی و یاس در میان جامعه جوان ایران را نسبتاً خطرناک برآورد می کنند؛ طبعاً چنین نگاهی متوجه ایران نشده و نمی شود و می توان ادعای جهانشمول بودن آنرا نیز مطرح کرد.
و در پایان آنکه با قبول ادله آورده شده می توان فصلی در باب آثار درمانگری اینترنت نیز گشود!؟ چه آنکه اخیراً مجله نیو سا ینتیست نتایج تحقیقات پانزده ساله روانشناسان بر عواقب استفاده از اینترنت را طی 8 عنوان بیماری همچون – جستجوی خود، خود افشا گری وبلاگی-اینترنت گردی از همه جا و ... در سایت خود منتشر کرده است.
البته جدا از جنبه های روان درمانگری وبلاگ نویسی، مشهود است که چنین رویه و سلوکی الزاماً اختصاص به دارندگان عمومی وبلاگها ندارد و افراد شناخته شده در سطوح مختلف فرهنگی، اجتماعی سیاسی هر از گاهی به سراغ این نوع از « خود تشریحی خود خواسته وبلاگی » می روند.
بدین معنا که دارندگان این صفحات با بیان شرحی از روزمره گی های خویش که دامنه وسیعی از خاطرات، شادیها، اندوه ها و یا شرح احوال خویش در زمان را شامل می شود، ضمن وقوف بر جنبه همه گیری و همه خوانی این صفحات با بیان شرح احوال خویش برای آشنایان و رهگذران نا شناسای اینترنتی به نوعی به فرافکنی ذهنی در جهت کاهش استرس های روانی روزمره خویش می پردازند! به نوعی که می توان آنرا از جهاتی به هم دلی ها و هم سخنی هایی تشبیه کرد که نگارنده برای مخاطبی می نویسد که می تواند هیچ گاه ندیده باشد اما این یقین را دارد که در برابر نوشته هایش چشمهایی برای خواندن هست؛ به نوعی درد دل با مخاطب غایب! که نگارنده می کوشد خود را به تصویر کشد و بودن خویش را بیان کند.
در جوامعی همانند ایران که ساخت سنی جوانی را داراست و چالشهای اجتماعی اعم از تحصیل، اشتغال و مضایقات آزادی های دوران جوانی بواسطه نوع نگاه حکومت و ...، در برشهای زمانی به کمین نسل جوان نشسته است، طبعاً می توان ادعا کرد عرصه وبلاگ نویسی می تواند مفرّی به جهت تعدیل این استرسها باشد.
ادعای فوق زمانی قوّت می یابد که نگاهی به آمار و ارقا م نظر سنجی های منتشر شده از سوی سازمانهای مربوطه همچون سازمان ملی جوانان بیندازیم که نرخ استرسهای اجتماعی و متعاقب آن نا امیدی و یاس در میان جامعه جوان ایران را نسبتاً خطرناک برآورد می کنند؛ طبعاً چنین نگاهی متوجه ایران نشده و نمی شود و می توان ادعای جهانشمول بودن آنرا نیز مطرح کرد.
و در پایان آنکه با قبول ادله آورده شده می توان فصلی در باب آثار درمانگری اینترنت نیز گشود!؟ چه آنکه اخیراً مجله نیو سا ینتیست نتایج تحقیقات پانزده ساله روانشناسان بر عواقب استفاده از اینترنت را طی 8 عنوان بیماری همچون – جستجوی خود، خود افشا گری وبلاگی-اینترنت گردی از همه جا و ... در سایت خود منتشر کرده است.
البته جدا از جنبه های روان درمانگری وبلاگ نویسی، مشهود است که چنین رویه و سلوکی الزاماً اختصاص به دارندگان عمومی وبلاگها ندارد و افراد شناخته شده در سطوح مختلف فرهنگی، اجتماعی سیاسی هر از گاهی به سراغ این نوع از « خود تشریحی خود خواسته وبلاگی » می روند.
*************************
پرستو دوکوهکی روزنامه نگار و از شناخته شده ترین وبلاگ نویسان طی مطلبی که به حدودا! 2 ماه پیش بر می گردد نوشته است:
« از اين بدتر هم بودهام اما خب، حالم بد است. کلافهام. علت روشنی دارد و ندارد. شايد که به امتحانِ روزِ شنبه ربط داشته باشد، شايد که ادامهی افسردگیِ لعنتی باشد، شايد که تحملم تمام شده از اينجور سرگردان زندگی کردن، شايد که به تمرکزنداشتنام مربوط باشد (يا آن نتيجهی اين است؟). علتِ اين را هم که دلم خواست اينجا از حالم بنويسم دقيق نمیدانم. چيزی از درونم میجوشد که پر است از نگرانی و غم و احساسهای بد. جلوی جوششاش را که نمیتوانم بگيرم، جلوی نوشتنام را گرفته بودم تا الان.
دوش گرفتهام، دامن پوشيدهام، گلگاوزبان نوشيدهام، اين همه تغيير و باز کلافگی که دل نمیکند از وجودم. »
در پی درج این نوشته، هم غم آوایی! تعدادی از خوانندگان وبلاگش در ستون نظرات اینگونه قلم هم صدایی بر می دارند که:
« هلو :
امیدوارم به زودی «بارون» بزنه و بازهوای دلات (به شدت)2 نفره بشه!»
پاسخ
« پرستو:ممنون »
« پرستو جان سلام
شايد موضوعي كه ميگم زياد به كامنت مرتبط نباشه ولي جايي نزديكتر از اينجا پيدا نكردم.من 3 ساله كه دارم وبلاگ تو رو پيوسته دنبال ميكنم.با وبلاگت از طريق مصاحبه كوتاهي كه فكر كنم تو كليك جام جم داشتي آشنا شدم.من خيلي تو اينترنت ميچرخم و الان ميبينم كه 3 سال ميگذره و من هنوز از وبلاگ تو خسته نشدم.اين خيلي مهمه بهت تبريك ميگم.چند تا خاصيت داره وبلاگت : خودموني ، آگاهي دهنده ، منصف ، واقع گرا.تو وبلاگت تونستي تلفيقي از زندگي شخصي و حرفه اي خودت رو به روش زيبايي بيان كني.خواننده هم آگاهي ش بالا ميره هم احساس ميكنه كسي هم مثل خودش در جايي ديگر هست.اينو بدون كه كساني مثل من هستند كه هميشه خواننده وبلاگت بوده اند ولي شايد كامنت نذاشته باشند.برايت آرزوي موفقيت دارم.»
پاسخ
پرستو:
« چه احساس خوبیه صبح آدم با خواندن چنين کامنتی شروع بشه. خيلی خيلی ممنونم از لطفت و از اين که روز من رو خوش کردی.»
***************************
ماهی کوچولو از دیگر وبلاگ نویسان طی نوشته نظم مانند خود می آورد:
« این میل به ابطال و فراموشی از کجا آمده است؟»
از گم شدن های مکرر ،در میانه راهی، که نه کج است و نه درست،یا از در افتادن
این میل به ابطال و فراموشی از کجا آمده است؟ و ......این میل به ابطال و فراموشی ...»
در ستون نظارت همان مطلب امده است:
نويسنده بدون نام:
« این میل به ابطال و فراموشی زاییده هراس از روبرو شدن با واقعیت و تمایل به گریز آز ان و نیز فریب دادن خود در برابر حقیقت است .
میل به ابطال و فراموش نوعی از خود فریبی در برابر واقعیت های روشن و اشکار می باشد.»
***************
شادی ضابط طی مطلبی با عنوان « ربنا لا تحمّلنا ما لا طاقة لنا به» در وب لاگ خویش به همین سلوک می نویسد:
« اين روزها قالب وبلاگم دارد تغيير ميكند. خودم هم.
خط تهوما را دوست ندارم. نمیدانم چرا به نظرم مضحك میآيد و مناسب طنز نويسی است. تايمز را بيشتر دوست دارم. ولی حيف كه به درد فارسی آنهم روی مانيتور نمیخورد.
هفتۀ قبل امتحان داشتم. هفته سختي بود. شدهام عين جغد. تا صبح بيدارم. صبح ميخوابم. بعدازظهر صبحانه میخورم. آخر بگو تو كه امتحان دادن برايت عذاب اليم است چرا میروی ثبت نام میكني. امتحان را هم كه خراب ميكنی تا مدتی از خودت دلخور و نااميدی و شرمنده معلم. نه به تزت میرسی نه اقلاً به وبلاگت كه چكنويس آن است. تازه قول همكاری علمی هم به همه میدهی.
امروز كه دلم خواست بيايم اين چيزها را روي وبلاگم بنويسم خندهام گرفت. چون ديدم خودم سوژه تحقيق خودم شدهام. تا به حال وبلاگ بقيه را بررسی میكردم كه چطور جايی برای خالی كردن غمها ! میشود. بالاخره آقا شتره دم در وبلاگ ما هم خوابيد. منير تو بودي ميگفتی وبلاگ همان سنگ صبور (مدرن) است؟»
منیر، در پاسخ به همان مطلب در ستون نظرات پابلیش بعدی می نویسد:
« سلام شادی عزيز
بله من گفتم که وبلاگ سنگ صبور است ولی وبلاگهای بی نام و نشان. نه و بلاگی مثل وبلاگ من که همه اسم و نشان رسمی ام را يدک مي کشد و وقتی مثل هدايت حس می کنی عنکبوتی هستی که ديگر نمی توانی تار بتني، اين وبلاگ هم به کارت نمی آيد. (البته به نااميدی از زندگی تعبير نشود، منظورم اين است که هيچ چيز را در خور نوشتن نمی بينم)».
***********************************
مرجان عالمی در یکی از آخرین نوشته های خود آورده است:
« ... اين روزا همش تو فکرم و نمی دونم از زندگی چی می خوام. انگار می خوام قبل از تولد سی سالگیم تصميم بگيرم که چی از زندگی می خواد. تو راه برگشتن از ايران کلی راجع بهش فکر کردم. تنها چيزی که ازش مطمئن هستم اينه که کارم رو دوست دارم و دوست دارم که تمرين کردن برای ماراتن و ورزش کردن رو ادامه بدم چون مطمئن هستم که خيلی با هر جفتشون حال می کنم. ولی نمی دونم که می خوام تنها باشم يا وارد يک رابطه بشم. انگار از اينکه ضربه روحی بخورم ترسيدم. همه رو از خودم دور می کنم و تا ميام به يکی نزديک بشم فوری يک کاری می کنم که همه چی بهم بخوره. از الان تا دهم ژانويه وقت دارم که تصميم بگيرم.»
هم غم آوایی! مخاطبین وبلاگ ایشان در ستون کامنتها اینگونه درج شده است :
« سلام مرمروی عزیزمرسی که اپدیت کردی ما رو. نه به خودت سخت بگیر و نه به مامانت به نظر من. و سعی کن یادت نره وقتی بچه بودی چه نیازهایی داشتی. وقتی مامان شدی به دردت میخوره »
*********************************
و در نهایت متولد 57 وبلاگ نویس مستعار طی مطلبی آورده است:
« خوب اين هم از اين... زندگيه ديگه.... چه كارش ميشه کرد.... گاهي بايد بعضي تصميم هاي دوستانه بين دو نفر گرفته بشه که به نفع هر دو هست...البته تصميم مال دو سه ماه پيش هست ولي الان عملي شده
من و مرد مربوطه هم از هم جدا شديم... و ....»
پاسخ خوانندگان پیرامون همان مطلب متنوع و به تفصیل است که به یکی از کوتاه ترین آنها اکتفا شده است :
« امیدوارم هیچوقت طعم تنهایی رو نچشی. اصولا ادم هیچوقت به اندازه روزای طلاق تنها نیست. جدا برات آرزوی روزای خیلی قشنگ دارم. »
« از اين بدتر هم بودهام اما خب، حالم بد است. کلافهام. علت روشنی دارد و ندارد. شايد که به امتحانِ روزِ شنبه ربط داشته باشد، شايد که ادامهی افسردگیِ لعنتی باشد، شايد که تحملم تمام شده از اينجور سرگردان زندگی کردن، شايد که به تمرکزنداشتنام مربوط باشد (يا آن نتيجهی اين است؟). علتِ اين را هم که دلم خواست اينجا از حالم بنويسم دقيق نمیدانم. چيزی از درونم میجوشد که پر است از نگرانی و غم و احساسهای بد. جلوی جوششاش را که نمیتوانم بگيرم، جلوی نوشتنام را گرفته بودم تا الان.
دوش گرفتهام، دامن پوشيدهام، گلگاوزبان نوشيدهام، اين همه تغيير و باز کلافگی که دل نمیکند از وجودم. »
در پی درج این نوشته، هم غم آوایی! تعدادی از خوانندگان وبلاگش در ستون نظرات اینگونه قلم هم صدایی بر می دارند که:
« هلو :
امیدوارم به زودی «بارون» بزنه و بازهوای دلات (به شدت)2 نفره بشه!»
پاسخ
« پرستو:ممنون »
« پرستو جان سلام
شايد موضوعي كه ميگم زياد به كامنت مرتبط نباشه ولي جايي نزديكتر از اينجا پيدا نكردم.من 3 ساله كه دارم وبلاگ تو رو پيوسته دنبال ميكنم.با وبلاگت از طريق مصاحبه كوتاهي كه فكر كنم تو كليك جام جم داشتي آشنا شدم.من خيلي تو اينترنت ميچرخم و الان ميبينم كه 3 سال ميگذره و من هنوز از وبلاگ تو خسته نشدم.اين خيلي مهمه بهت تبريك ميگم.چند تا خاصيت داره وبلاگت : خودموني ، آگاهي دهنده ، منصف ، واقع گرا.تو وبلاگت تونستي تلفيقي از زندگي شخصي و حرفه اي خودت رو به روش زيبايي بيان كني.خواننده هم آگاهي ش بالا ميره هم احساس ميكنه كسي هم مثل خودش در جايي ديگر هست.اينو بدون كه كساني مثل من هستند كه هميشه خواننده وبلاگت بوده اند ولي شايد كامنت نذاشته باشند.برايت آرزوي موفقيت دارم.»
پاسخ
پرستو:
« چه احساس خوبیه صبح آدم با خواندن چنين کامنتی شروع بشه. خيلی خيلی ممنونم از لطفت و از اين که روز من رو خوش کردی.»
***************************
ماهی کوچولو از دیگر وبلاگ نویسان طی نوشته نظم مانند خود می آورد:
« این میل به ابطال و فراموشی از کجا آمده است؟»
از گم شدن های مکرر ،در میانه راهی، که نه کج است و نه درست،یا از در افتادن
این میل به ابطال و فراموشی از کجا آمده است؟ و ......این میل به ابطال و فراموشی ...»
در ستون نظارت همان مطلب امده است:
نويسنده بدون نام:
« این میل به ابطال و فراموشی زاییده هراس از روبرو شدن با واقعیت و تمایل به گریز آز ان و نیز فریب دادن خود در برابر حقیقت است .
میل به ابطال و فراموش نوعی از خود فریبی در برابر واقعیت های روشن و اشکار می باشد.»
***************
شادی ضابط طی مطلبی با عنوان « ربنا لا تحمّلنا ما لا طاقة لنا به» در وب لاگ خویش به همین سلوک می نویسد:
« اين روزها قالب وبلاگم دارد تغيير ميكند. خودم هم.
خط تهوما را دوست ندارم. نمیدانم چرا به نظرم مضحك میآيد و مناسب طنز نويسی است. تايمز را بيشتر دوست دارم. ولی حيف كه به درد فارسی آنهم روی مانيتور نمیخورد.
هفتۀ قبل امتحان داشتم. هفته سختي بود. شدهام عين جغد. تا صبح بيدارم. صبح ميخوابم. بعدازظهر صبحانه میخورم. آخر بگو تو كه امتحان دادن برايت عذاب اليم است چرا میروی ثبت نام میكني. امتحان را هم كه خراب ميكنی تا مدتی از خودت دلخور و نااميدی و شرمنده معلم. نه به تزت میرسی نه اقلاً به وبلاگت كه چكنويس آن است. تازه قول همكاری علمی هم به همه میدهی.
امروز كه دلم خواست بيايم اين چيزها را روي وبلاگم بنويسم خندهام گرفت. چون ديدم خودم سوژه تحقيق خودم شدهام. تا به حال وبلاگ بقيه را بررسی میكردم كه چطور جايی برای خالی كردن غمها ! میشود. بالاخره آقا شتره دم در وبلاگ ما هم خوابيد. منير تو بودي ميگفتی وبلاگ همان سنگ صبور (مدرن) است؟»
منیر، در پاسخ به همان مطلب در ستون نظرات پابلیش بعدی می نویسد:
« سلام شادی عزيز
بله من گفتم که وبلاگ سنگ صبور است ولی وبلاگهای بی نام و نشان. نه و بلاگی مثل وبلاگ من که همه اسم و نشان رسمی ام را يدک مي کشد و وقتی مثل هدايت حس می کنی عنکبوتی هستی که ديگر نمی توانی تار بتني، اين وبلاگ هم به کارت نمی آيد. (البته به نااميدی از زندگی تعبير نشود، منظورم اين است که هيچ چيز را در خور نوشتن نمی بينم)».
***********************************
مرجان عالمی در یکی از آخرین نوشته های خود آورده است:
« ... اين روزا همش تو فکرم و نمی دونم از زندگی چی می خوام. انگار می خوام قبل از تولد سی سالگیم تصميم بگيرم که چی از زندگی می خواد. تو راه برگشتن از ايران کلی راجع بهش فکر کردم. تنها چيزی که ازش مطمئن هستم اينه که کارم رو دوست دارم و دوست دارم که تمرين کردن برای ماراتن و ورزش کردن رو ادامه بدم چون مطمئن هستم که خيلی با هر جفتشون حال می کنم. ولی نمی دونم که می خوام تنها باشم يا وارد يک رابطه بشم. انگار از اينکه ضربه روحی بخورم ترسيدم. همه رو از خودم دور می کنم و تا ميام به يکی نزديک بشم فوری يک کاری می کنم که همه چی بهم بخوره. از الان تا دهم ژانويه وقت دارم که تصميم بگيرم.»
هم غم آوایی! مخاطبین وبلاگ ایشان در ستون کامنتها اینگونه درج شده است :
« سلام مرمروی عزیزمرسی که اپدیت کردی ما رو. نه به خودت سخت بگیر و نه به مامانت به نظر من. و سعی کن یادت نره وقتی بچه بودی چه نیازهایی داشتی. وقتی مامان شدی به دردت میخوره »
*********************************
و در نهایت متولد 57 وبلاگ نویس مستعار طی مطلبی آورده است:
« خوب اين هم از اين... زندگيه ديگه.... چه كارش ميشه کرد.... گاهي بايد بعضي تصميم هاي دوستانه بين دو نفر گرفته بشه که به نفع هر دو هست...البته تصميم مال دو سه ماه پيش هست ولي الان عملي شده
من و مرد مربوطه هم از هم جدا شديم... و ....»
پاسخ خوانندگان پیرامون همان مطلب متنوع و به تفصیل است که به یکی از کوتاه ترین آنها اکتفا شده است :
« امیدوارم هیچوقت طعم تنهایی رو نچشی. اصولا ادم هیچوقت به اندازه روزای طلاق تنها نیست. جدا برات آرزوی روزای خیلی قشنگ دارم. »
***********************
چه آنکه این نوع از نوشته ها را برگرفته از واقعیت در عالم پیرامون نگارندگان فرض ِصحیح بدانیم و یا حتی آنرا پرواز خیال در عالم جملات! بازهم می توان آنرا با قبول درصدی خطا و درصدی صحت مصادیقی از شرح این مقال دانست!؟
چه آنکه این نوع از نوشته ها را برگرفته از واقعیت در عالم پیرامون نگارندگان فرض ِصحیح بدانیم و یا حتی آنرا پرواز خیال در عالم جملات! بازهم می توان آنرا با قبول درصدی خطا و درصدی صحت مصادیقی از شرح این مقال دانست!؟
|