آفــــــــــــاق

برداشت مطالب از این وبلاگ با ذکر ماخذ بلامانع است!.

۲۰۰۹/۱۰/۲۶

برائت از داریوش سجّادی !

جناب !!! آقای داریوش سجّادی طی یادداشتی در وبلاگ جدید التاسیس خود حضور پر تعدّد جوانان در جنبش سبز را اینگونه تفسیر کرده است :
دال.سین : «...
خلاصه اینکه از مطالب فوق نمی خواهم منکر نیاز ذاتی و سکشوال جوانان و ایضاً میان سالان شوم بلکه همه حرف من این است که هر کس زیر علم خودش سینه بزنهبا یکی از دوستان در تهران روز گذشته تلفنی صحبت می کردم و می گفت تو تو ایران نیستی تا ببینی خون جلوی چشم جوانان را گرفته و من در پاسخ گفتم:نه اخوی اون چیزی که جلوی چشم جوونا رو گرفته خون نیست،اسپروماتوزوئیده!!!»
مبسوط این مطلب که تکرار همان نوشته های پنج سال پیش است در زیر قابل خواندن است.
http://sokhand.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html
بعنوان جوانی که همانند دیگر هم نسلانش در این تجمعات حضور داشت و شاهد عینی این حوادث از نزدیک بود، این برداشت و تفسیر از حضور جوانان مشئمز کننده ترین و عامیانه ترین و ابلهانه ترین و موهن ترین تفسیر نیز محسوب می شود. جای تعجب نیست برای مواجب بگیران عافیت طلبی که هر چه بر سابقه غربت نشینی شان افزوده می شود به همان نسبت عقب ماندگیشان در ارائه تحلیل درست از حوادث و وقایع ایران بیشتر می شود؛ بویژه به گفته خود ایشان ارجاع می دهم که مدتها پیش نامبرده در تحلیل روحیات سیاسی ایرانیان خارج از ایران،اپوزیسیون غربت نشین را « کوتوله های سیاسی که در دوران سی سال پیش منجمد شده اند تعبیر کرده بود»؛ طبعاً دوری بیش از یک دهه وی از اتمسفر ایران همانند دوری سایر ایرانیان از این بار برخوردار است که ایشان را نیز تا همان تاریخ خروجش از ایران از درک تحولات ایران عقب مانده نگه دارد.چرا که فرق است میان انکه از نزدیک در بطن حوادث و وقایع ایران سیر می کند با کسی که تنها اکتفایش به خواندن اخبار و دیدن عکسها و تصاویر از پشت مونیتور رایانه است!ظاهراً جغرافیای زیستی خارج از ایران بی توجه به حرفه و شغل و صنف و سن و سال، جاهلان و آگاهان را به یک اندازه دچار خطا در تحلیل و شناخت مسائل ایران می کند.اکنون با مشاهده این تحلیل های سطحی و عقب مانده، مایلم دال.سین را نیز جز همان عقب مانده های سیاسی اپوزیسیون ( البته ایشان را جزء اپوزیسیون نباید لحاظ کرد) ایران لحاظ کنم با این تفاوت که تاریخ انقضا مشارالیه حدودا بیست سال بعد از آنها شروع شده است.از آنجا که دنیای اینترنت آنقدر فراخ است که جناب سجّادی بی هیچ مواخذه ای فرصت فحاشی و تخطئه و تعییب جنبش میلیونی را داشته باشد، در ازاء توهینی های وی این فرصت برای هر کسی مهیاست که توهین های وارده را پاسخ دهند علی الخصوص با تکیه به سرحدات تقداست ایدئولوژیک د.س این امر تا حدّی واجب نیز به نظر می رسد چرا که « قصاص در این دنیا بسی راحتتر و اسان تر از ان دنیا ست» ( البته به قول صادق هدایت ان دنیایش را که ما ندیده ایم.)
*********************
داریوش سجّادی خـــُفــیه نگار، که می باید او را دکان دار دو نبش اصلاح طلبی سیاسی و محافظه کاری دینی قلمداد کرد، دیریست که در تحلیل پویشهای جریان اصلاحات که اکثریت در صحنه آنرا جوانان تشکیل می دهند، می کوشد کل جنبش را با دوخت و دوز مغرضانه مقتضیات روحی و روانی جوانان حاضر در آن، با متر و میزان غرایز جنسی لوث و مورد شماتت قرار دهد؛ امری که هم باوران ایدئولوژیک دیگر او در جبهه کیهان از اطلاق و کاربرد آنها برای شماتت و تعییب جنبش سبز و البته تعدیل و تقلیل و تحریف آرمانهای بهبود خواهانه ی آن تا مرز بوالهوسی های جوانان، حکمی بر بی اصالتی و تفرج طلبی جنبش صادر کند.جنبشی که نه فقط از آن جوانان است، که از پیر و جوان و خرد و کلان و در جای جای شهر و کشور را پا در رکاب خود دارد چه موهن است که با تنگ کردن ویزوور دوربین و بزرگنمایی مبالغه امیز تصویری از عده ای جوان که بنا به ادعای نامبرده برای تفرج و در کنار معشوق به خیابانها امده باشند اینگونه بر کل حرکت مردم تعمیم و تحفیف شان و مقام داده شود.برای اینجانب که در تمامی این تجمعها شرکت کردم و می دیدم مردم از هر سن و صنف و نسلی دوشادوش هم در حرکتند نه تنها جایی برای بوالهوسی و تفرج طلبی نبود بلکه در آن شور ِ حرکت و امید موج می زد و ادمی از هر غریزه ای تهی بود تا چه رسد به این کوته نظران عافیت طلب ِ مواجب بگیر که با رشک و حقد و حسد، جنبش را از سوراخ خشتک خود نظاره می کنند!!.چه موهن امیز است ریخته شدن خون جوانانی که مصعومانه به خاک افتادند از نداها و سهرابها و روح الامینی ها و انها که در سلول ها بدست ضابطین شکنجه و زخم خوردند به حساب تمنیات غریزی حیوانی تر از اقای دال.سین نوشته شود.
**************
دال.سین را از طریق نوشته هایش از سال هشتاد و سه می شناسم؛ سابقه اشنایی در کار نبوده و تنها اکتفا به مقالات وب سایت و رد وبدل کردن نامه بوده است. شناخت من معطوف به نوشته هایش بوده که در وب سایت خود منتشر کرده است.آنروزها دال.سین این دال.سین نبود و یا شاید درک من سطحی و ساده لوحانه بوده که می گذارم به حساب خامی های جوانی. بهر جهت از نظر من او دیگر مرده است.



اینها همان جوانانی هستند که از شدت زیادت اسپرماتوزوئید به قول د.س به خیابان ریخته اند


اینجا هم یکی از همان مکانها برای انجام فعل است!



اینا هم دوستای اقای داریوش سجادی هستند که امده اند جلوی چهار تا جوان بوالهوس بگیرن که اسپرماتوزئیدشونو تو خیابون نریزن!

۲۰۰۹/۱۰/۵

بی سایگان

در برابر نعره ی خورشید
تنها قامت افراخته ی هر تجــّسد
در ردای سایه ای
بر پهنه زمین می گسترد
خورشید چون فرو نشیند
پست قامتان
شهامت نمایه ی اندام می یابند
چون در شب همه بی سایه اند.
10 مهر 88

۲۰۰۹/۸/۵

دستی را که نمی توان گاز گرفت نخواهیم بوسید

امروز روز تحلیف رئیس جمهوری بود که به باور عمومی مردم پایتخت و چه بسا بسیاری از کلان شهرهای دیگر ایران او برنده واقعی و پیروز این رقابت نبود، باوری که شاید نتوان آنرا اثبات کرد و گواهش تجمعات اعتراضی و درگیریهای مسالمت امیز و غیر مسالمت آمیز روزهای بعد از انتخابات بود؛ تنی چند کشته شدند تعدادی زخمی و عده کثیری بازداشت و اما به پشتوانه همراهی رجال سیاسی این امید در دلها هنوز زنده بود که یا نظام تن به بازشماری آراء دهد یا آنکه لااقل مراسم تحلیف را به عقب بیندازند بلکه بتوان دولتی را تحلیف نمود که رئیس مجمع تشخیص مصلحت یا روسای جمهور سابق در آن شرکت جویند و بلکه وجاهتی مشروعه ! توشه راه دولت تحلیف شده در چهار سال آتی کنند و این نیز ممکن نشد.
امروز صبح عازم میدان بهارستان بودم برای انجام کاری و از آنجا برای انجام خرده کارهای باقی مانده می بایست به خیابان جمهوری بروم؛ حوالی ساعت ده و نیم تقاطع خیابان انقلاب و پل چوبی به سمت بهارستان زیر پل چوبی نرده کشی شده است مثل روزهای نماز جمعه ؛
امکان عبور وسایط نقلیه نیست؛ عده ای از نیروهای انتظامی و لباس شخصی و غیره شخصی و خلاصه هر آنکس که « با اندکی ریش بود گویی که کارش پیش بود »؛ پیاده شدم و مسیر را به سمت بهارستان زیر گام نهادم؛ جوّ سنگین و نگاههای مشکوک، استرس خیابانی ! در چشم رهگذران و رهگذران سر در گریبان می گذشتند با مشایعت موتور سواران، بیسیم چی ها و غیره؛ گویی که شهر را بیگانان در اشغالند و یا ما بیگانگان این خانه ایم!.
پیاده رو ها مملو از رهگذران و در لابلایشان خش و خش بیسیم هاست که ناله میکنند. در کنارم مردی میانسال اشاره میکند : که اینها ( اشاره اش به جلیقه پوشهای نظامی ست) در اتوبوس دنبال تانک میگردند خنده تلخی بر لبانش می نشیند من نیز خنده تلخش را با خنده ای تلخ تر بی پاسخ نمی گذارم.
میدان بهارستان کارزاریست؛ گویی شهر پادگان شده است و پادگان مکانیست قانونمند که هرچیز و هر کس در سر جایش است و هیچ چیز بیجا ونا بجا نیست ! اما اینجا! دیگر پادگان هم نیست .
نیروهای نظمیه ! در همه رنگند؛ جلیقه پلنگی و جلیقه طوسی وجلیقه آبی و یونیفرم پوشان نیروهای انتظامی و گارد با پوتین، بی پوتین با باتوم بی باتوم با بیسیم بی بیسیم هر انچه که بگویی بود .
شنیده بودم تجمع هست و می دانستم که تجمعی شکل نخواهد گرفت؛ میدان بهارستان میدان تنگ و تنکی ست و جایی برای مانور و گریز و فرار مردم نخواهد داشت و نیروهای نظمیه هم که سحرخیز تر از مردمند پس زودتر آنجا را اشغال خواهند کرد و امید داشتم که با وجود امنیت اینچنینی به کار خود خواهم رسید !.
ترافیک شدید در پیاده رو ها و خیابانها ! مجال حرکت نمی داد در سر هر کوچه ای نیروهای نظمیه خدایان خیابان بودند و برای مرور ای بسا می بایستی اجازه عبور نیز بگیری؛
آنطرفتر فرمانده یونفیرم به تن سربازهای وظیفه را با تشر بر سر پست هدایت می کند؟! به کدام پست و برجک؟ خدا می داند!
کارم به اتمام می رسد خیابان فردوسی به سمت میدان فردوسی! ترافیک ماشینها رد گرمای حارّه ی تابستان ! میدان فردوسی ست؛ دور تا دور میدان ماشینها و موتورهای نظمیه! پارک شده اند و سوارانشان خود را در سایه سار پیاده رو ها یله داده اند !.
اینجا امن است
تحلیف به تمام معنا زیبایی بود؛ تحلیفی که نمایندگان من و شما نمی بایست صدای اعتراض آنانی را که برای اعتراض آمده بودند بشنوند و گویی کبکهایی که از برای فرار از دشمن سر در برف می برند و در خلا عاری از دیگران تنها صدای حقانیت خود را می شنوند.

مبارک باد تحلیف رئیس جمهور

۲۰۰۹/۶/۴

یادداشتی بر مناظره احمدی نژاد و میر حسین موسوی

این یادداشت را می توانید در انتخاب بخوانید.
http://www.entekhabnews.com/portal/index.php?news=5654

۲۰۰۹/۵/۲۰

در سوگ سیاوش !

اکنون کمتر از یک سال از آشنایی می گذرد، روزی عازم مراسم سالگرد فوت شاملوی بزرگ به امام زاده طاهر بودم، خانم اشرافی تماس گرفت که اگر به مراسم می روی و مقدور است از مراسم فیلم بگیری و نسخه ای را برای سیاوش شاملو ببری، البته پیش از آنکه ایشان متذکر بشوند من خود قصد انجامش را داشتم، پذیرفتم عازم شدم.
جوّ پلیسی آنقدر سنگین بود که کسی جرات عکس برداری نداشت چه رسد به فیلمبرداری، چند نفری هم که دوربین بدست وارد شده بودند دوربینهاشان ضبط شده بود و در حال چانه زنی برای باز پس گیری.
راههای منتهی به مزار کنترل می شد و هیچ کس اجازه حضور بر سر خاک نداشت، بهر دوز و کلک و بازی موش و گربه از حصار امنیتی رد شدم و بر سر مزار رسیدم که دیگر در جوار خاک و حضور آیدا « اندک آرامشی در واپسین ساعات روزی پا در گریز».
چند عکسی گرفتم و اینبار با حضور نیروهای امنیتی بر سر مزار همه متفرق شدند سوت پایان مراسم با بازداشت مردم توسط نیروهای انتظامی زده شد.
فردای آنروز خانم اشرافی تماس گرفتند و شماره منزل سیاوش را دادند که به ایشان زنگ بزنم.
گفتگوی اول در پشت تلفن گرم و صمیمی با همان صدای پدر، گویی که شاملوی بزرگ در آنسوی خط بود، قرار را برای همان روز تنظیم کردیم و به خانه اش رفتم،درست ساعت 3 عصر بود!.
خانه سابقش در حوالی میدان مادر بود و« در هر کنار خانه» عکس و تصویر و پوستری از شاملوی بزرگ و اما تجسم دیگری از پدر در چهره و صدای سیاوش؛ با همان چشمها و فرم موهای سفید و فر فری؛ دست دادیم و وارد شدم، بدور میز نشستیم، بحثمان گرم شد، پرسشهایی زیاد بود که هر یک با صبر و شکیبایی پاسخ می داد و در هر پاسخش تحیّر من از آنچه رفته بیشتر می شد.
عکسها را به او دادم و این بار بحثمان به امور بنیاد شاملو باز شد و از برنامه هایی که برای برقراری بنیاد داشت برایم سخن گفت و از بسیاری از ناگفته های آنسوی بنیاد شاملو.
شب شده بود که بنای رفتن داشتم و ایشان اصرار ماندن، نپذیرفتم کاری داشتم و باید بجایی می رفتم و پیش از آن تمایل همکاری با بنیاد را البته به پیشنهاد او پاسخ مثبت داده بودم.
گفت در تماس خواهیم بود و من نیز با کمال میل پذیرفتم و فردا روزی دیگر تماس گرفت که چه خبر؟ اخرین اخبار را برایش از اوضاع مزایده اموال و غیره خواندم و قرار شد به خانه اش بروم.
در دیدار دوم بود که گفت اندکی بیمار است و چه بسا سرطان مثانه اش عود کرده است، اما از سرحالی و نشاط ظاهریش بویی از بیماری نبود.
بهر روی مشغول شدیم بحث همکاری با بنیاد جدی تر شد و از من خواست بهمراه خانم اشرافی بخش رایانه و روابط عمومی بنیاد را در آینده بعهده بگیرم، من نیز با همان ابراز تمایل پیشین پذیرفتم و دیگر دیدار ما در بیمارستان جم بود!
گمان نمی داشتم اوضاع بدین اندازه وخیم شود! برای دیدنش به بیمارستان جم رفتم، گفته بود ساعت سه تا چهار زیر معالجه نیست و می توانم بدیدارش بروم.
از بخش اطلاعات شماره اتاق بستری را پرسیدم و چند دقیقه ای پشت در، در انتظار اجازه دیدار از سوی طبیب معالجش؛ در آنزمان می گفتم خوشبختانه همچنان سر حال است و اثری از سرطان در او نمایان نیست، با همان چشمهای درشت و موهای فرفری به رنگ برفی از گذر عمر و زمان؛ گپ کوتاهی داشتیم مقاله ای درمورد شاملوی بزرگ چاپ شده بود که برایش برده بودم و چند سوالی در مورد آن مقاله پرسیدم و دیدم اینجا جای مناسبی برای بحث نیست، بنا شد با ایشان در تماس باشم تا بعد از مرخصی از بیمارستان که به خانه اش بروم.
در یکی از دیدارها بود که اتفاقی سیروس را هم دیدم و چندین و چند دیدار دیگر...
بعد از برنده شدن در مزایده اموال بود که بدلایل مالی خانه اش در میدان مادر را فروخت و به خانه دیگری در همان نزدیکی نقل مکان کرد و آدرس محل جدید را نیز داد که انجا دیدار اخر من با او بود!
شاید کمتر از سه ماه پیش!
همان روز بود قصد ویرایش نامه ای را داشت که من نیز به مانند سابق در ویرایش آنها به او کمک می کردم و ایشان نیز می پذیرفت در حذف برخی مطالب؛ انتقاد پذیر بود موقعیت شناس و بی رو دربایستی.
به گمانم در میان دیگر فرزندان احمد شاملو او تنها کسی بود که به ارزش و جایگاه واقعی پدر پی برده بود و همت خود را صرف نگهداری و پاس داشت از آنچه از پدر جا مانده بود می کرد و برنامه های بسیاری برای پیشبرد بنیاد داشت.
در دیدار آخر بود، بعد از پایان رسیدن کار ویرایش نامه و با همان زبان شوخی و طنز خاصّ ِ خود رو کرد که جناب شمس:
« اینم سرپرست بنیاد!»
نگاهم از اشاره انگشتانش به عروسک پلنگ صورتی رفت که در بالای قفسه کتابها لم داده بود و با هم بخنده در امدیم!
دو ماهی بود که بیخبر بودم و گاها که با تلفن همراهش تماس می گرفتم خاموش بود تا انکه درست روزی که در فکرش بودم و قصد تماس مجدد با وی داشتم همسرش تماس گرفت و من در خانه استاد خلیلی بودم و گفت سیروس سوالی دارد و گوشی را به سیروس داد، بعد از ان من جویای حالش شدم که همسرش گفت متاسفانه الان خواب است و نمی تواند صحبت کند و بعدا تماس بگیرم برای صحبت با وی؛ انروز تماس گرفتم و توانستم با او صبحت کنم، می خواستم او را ببینم چون حس کرده بودم اوضاع بیماریش جدی شده است، گوشی را همسرش به او داد و با همان صدای گرم اما اینبار دردمند!
در پاسخ به سوالم که جویای احوالش بودم گفت حالم بسیار بد است پسرم ( به من می گفت پسرم)
؛ بغضی در من شکست
« سرتاسر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد »
و گفت برای دیدار با همسرم هماهنگ کن چون اوضاع رو براهی نداشت.
بعداً چندین بار برای دیدار با وی تماس گرفتم هر چند می دانستم چه بسا تمایلی به دیدار در شرایط وخیم بیماری ندارد بویژه انکه در دیدار اخر موهای پر پشت نقره ای اش که به پدر می زد بدلیل شیمی درمانی اندکی ریخته بود و البته به سختی می شد فهمید چون خودش گفت موهایش در حال ریزش است و من در پاسخ گفتم شما نیز ژنتیکتان به پدر برده که موهای پر پشتی داشت و خوشبختانه شیمی درمانی هنوز غالب نشده است و اما افسوس و افسوس و افسوس
آه از که سخن میگوییم...
به باور من انتقاد او به پدرش هر آنچه بود ریشه در بدهکاریها و کاستی های معنوی نویسندگان و شاعران این مرز و بوم در مسائل خانواده و امورات زندگی داشت، بدهکاری که نه فقط احمد شاملو که بسیاری از شاعران و نویسندگانی همچون نصرت رحمانی و ... در راه بردوش کشیدن وظایف فرهنگی و معنوی خود به خانواده هایشان تحمیل کردند تا از منظر مناسبات درون خانوادگی انگشت اتهام فرزندان را به سوی پدرانشان نشانه بگیرند و البته سیاوش به باور من فرزندی بود که جایگاه ادبی و هنری پد ر را بخوبی دریافته بود و اگر نمی بود کشتی طوفان زده مستغرق در مصائب و اختلافات و اهمالهای درون خانوادگی بی شک اکنون او یار و یادگاری ارزشمند و به تمام معنا از مقام و جایگاه ادبی شاملو بزرگ، در عرصه فرهنگی می بود.
او بود که اهتمام خود را در راه بنا نهادن بنیادی در خور نام پدر بکار برده بود برغم تمامی انتقاداتی که به وی داشت؛
افسوس که عمر یارای همت عالی او در این راه نبود.
یادش گرامی و تسلیت بر بازماندگانش
سهند شمس اسحاقی
سی ام
اردیبهشت
88
مطلب مرتبط در وبلاگ خانم اشرافی :
http://ahoor1338.persianblog.ir/post/446/

۲۰۰۹/۴/۲۴

خواب و هوس

هوس ِ ناب نگاهت

می کشد لنگ لنگان

دوری این فاصله ها

در خیال ِ هم آغوشی این
ثانیه ها

1 اردیبهشت 88

۲۰۰۹/۴/۲۰

نامه ای به آقای هوشمند فیلترینگ

شاید یک ماهی است که وبلاگم فیلتر است، بلاگر هم برای من باز نمی شود تا بتوانم مطلبی بنویسم اوایل گمان می داشتم که از همان فیلترینگ های فله ای و گله ای است که فی المثل گوگل را هم فیلتر می کنند اما بعد رفع فیلتر می شود ، اما مدتی گذشت و دیدیم خبری نشد!
دستمان به جایی بند نبود و از لابی های درونی هم بی بهره بودیم، نامه ای نوشته ایم به اقای فیلترینگ هوشمند !!
filter@dci.ir و خلاصه گفتیم که ما هم خودمان خود فیلترینگ می کنیم و شما نگران نباشید و قس علیهذا هنوز که اقای فیلترینگ هوشمند قانع نشده که رفعش کند ! ماهم با روشهای گردابی و گردبادی و زیر زمینی می بلاگیم!
متن نامه هم در زیر است!
**********************
واحد فیلترینگ ِ هوشمند مخابرات !!
با سلام
احتراماً، پیرو فیلترینگ غیر هوشمند !!! وبلاگ اینجانب به آدرس
http://www.sahandshams.blogspot.com
معروض می دارد، مطالب و محتوای مندرج در وبلاگ اینجانب به هیچ وجه با مصادیق غیر اخلاقی یا محتوای سیاسی خارج از چارچوبهای مد نظر مبانی! انقلاب فرهنگی مطابقت نداشته !!!! و کاملاً در همان چارچوبهای مد نظر فیلترینگ پابلیش می شود! تا مبادا گرفتار فیلترینگ شود!
ظاهراً هوشمندی بیش از اندازه ابزار آلات مربوطه ! این وبلاگ را مستلزم فیلترینگ کرده است! موارد ِ مصادیق فیلترینگ را که در وبلاگ اینجانب درج شده است مرقوم فرموده تا بصورت هوشمند حذف شوند!!.
با تشکر
واحد غیر هوشمند خود فیلترینگ!
سهند شمس اسحاقی

۲۰۰۹/۳/۵

کروبی در کجای اصلاحات؟!

خاتمی یا کروبی ؟ این سوالی است که هواداران طیف اصلاحات در ایران این روزها با آن مواجه هستند، در حالیکه جناح محافظه کار از تکثــّر کاندیدا برخوردار نیست و آهسته تحرّکات رقیب را دنبال می کند تا در برابر قطعی شدن هر یک از کاندیدای اصلاح طلب، کاندیدی هموزن به مصاف اصلاح طلبان بفرستد.
اما جدای از مناقشات میان اصلاح طلبان باید دید که آیا اصلاحات در ایران امری قرین به واقعیت است یا تنها شعاریست که برای جلب نظر طبقه شهری و طیف روشنفکر بر زبان کاندیداهای منصوب به اصلاحات جاریست؟
نخستین بارسعید حجاریان پس از شکست اصلاح طلبان در دوره نهم ریاست جمهوری طی سخنرانی در بین دانشجویان با مشابهت گیری جمله معروف « انقلاب مرد، زنده باد انقلاب » از لئون تروتسکی، اصلاحات را امری مرده دانست و خود جمله «اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات » سر داد.
با گذشت قریب به چهار سال از دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد و اقدامات وی که منجر به بسته شدن فضای اجتماعی و سیاسی ایران شده است اقبال روز افزون مردم به جریان اصلاحات در این روزهای مانده به انتخابات می تواند نشان از امیدواری مردم به پیشبرد اهداف اصلاحات از سوی احزاب اصلاح طلب باشد.
اما سخنرانی اخیر عباس عبدی روزنامه نگار و فعــّال سیاسی از حامیان مهدی کروبی در جمع دانشجویان دانشگاه صنعت نفت اهواز تائید دیگری بر پایان پیشبرد اهداف اصلی جریان اصلاحات از سوی کاندیدای مورد حمایت وی بود؛ بخشی از این سخنرانی که در سالن آمفی تئاتر دانشگاه صنعت نفت اهواز مورخ شنبه 26/ بهمن/87 ایراد شده بود چنین است
عبّاس عبدی :
« در انتخابات می بایستی دقت کرد که هر یک از کاندیداها چه می گویند و اینکه آیا قادر هستند اون حرفهایی که می زنند رو عملی کنند یا خیر ...
...
هیچ یک از کاندیداهای اصلاح طلب که شعارهای اصلی اصلاحات را می دهند چنانچه در انتخابات آتی به قدرت برسند، نمی توانند از موضع اصلاح طلبی کاری انجام بدهند و ...
آقای کروبی هم فقط در حوزه عمومی و مسائل معیشتی برنامه هایی برای دوران ریاست جمهوری خواهند داشت»


هر چند به گفته این فعــّال سیاسی از بین گزینه های موجود آقای کروبی گزینه بهینه می باشد اما در صورت قرین به واقعیت بودن این بخش از سخنان عباس عبدی، آب پاکی بر تمامی آمال و انتظاراتی که طبقه شهری و قشر تحصیلکرده از اصلاح طلبان بویژه مهدی کروبی دارند ریخته می شود چرا که وعده های انتخاباتی آقای کروبی مشابه همان وعده ها و شعارهایی است که محمود احمدی نژاد چهار سال پیش برای جلب آراء اقشار فرو دست سر داده بود در عین آنکه مهدی کروبی هیچ برنامه راهبردی و مدونی برای پیشبرد مطالبات مدنی و تحولات اصلاحی ندارد؛ مالاً می توان مهدی کروبی را با همان مختصات پوپولیستی محمود احمدی نژاد اما با پلاکارد اصلاح طلبی برانداز نمود.

طبیعتاً با در نظرگرفتن مواضع انتخاباتی مهدی کروبی، انتظار و اراده ای برای تغییر و تحولات همسو با اصلاحات در صورت به قدرت رسیدن ایشون نباید داشت و شعار اصلاحات و بهبود امور معیشتی وجه المعامله ای برای کسب آراء طبقه شهری از یکسو و اقشار فرو دست از سوی دیگر می باشد.

در عین مشابهتهای ذکر شده در شعارهای پوپولیستی مهدی کروبی با محمود احمدی نژاد یک تفاوت عمده میان ایشون و آقای خاتمی وجود دارد و آن این است که اگر چه محمـّد خاتمی شعار اصلاحات را سر داد اما قادر و ضامن تحقـــّـق آنها در طی هشت سال دوره زمامداریش نبود امــّا کروبی سطح شعارهای خود را بسیار نازل تر از اهداف اصلاحات قرار داده و حتی حاضر به وعده دادنهای صوری هم نیست و این به ظاهر صداقتی است که آقای عبــّاس عبدی از آن به عنوان تناسب بین شعارها و توانایی برآورد شعار ها از آن یاد می کند و آنرا مایه انتقاد به محمـّد خاتمی می داند که بر خلاف شعارهای داده شده قادر و حاضر به پافشاری برای تحقــّـق آنها نبود، در حالیکه آقای کروبی چون سطح وعده های خود را پایین آورده است و قادر به برآوردن آنهاست پس گزینه بهینه در بین کاندیداهاست!!!!!.

این تعبیر و برداشت و رجحانی که آقای عبدی بر اساس آن جانبداری از آقای کروبی را در پیش گرفته است به نوعی گمراه کردن هواداران اصلاحات به نفع آقای کروبی است چرا که بخش عمده ای از هواداران اصلاحات هنرمندان و روشنفکرانی هستند که آقای کروبی در مانیفست کاندیداتوریش آنها را از قلم انداخته است و درست بر خلاف آقای خاتمی که برغم ناتوانی بر برآوردن اهداف اصلی اصلاحات و بخاطر شهره بودن ایشون به عنوان یک شخصیت فرهنگی و اخلاقی مورد حمایت طیف نخبگان و روشنفکران و هنرمندان می باشد.
این انتقاداتی است که می توان به آقای مهدی کروبی به عنوان دبیر کل حزب اعتماد ملی از یکسو و آقای عبدی به عنوان فعــّال سیاسی حامی وی مطرح نمود.

۲۰۰۹/۲/۱۰

بررسی تحرّکات نظامی روسیه بعد از حمله گرجستان به اوستیای جنوبی


این مطلب را می توانید در اینجا بخوانید
پس نوشت:
انتخاب رونمایی وب سایتش را تغییر داده است و آرشیو مطالب آن کلاً غیر قابل دسترس شده است مطالب پیشین نیز به همین طریق که می توانید انرا در زیر بخوانید:
*******************

نخستین بار در فروردین ماه سال جاری ولادیمیر پوتین در مقام ریاست جمهوری فدراسیون روسیه، در کنفرانس مطبوعاتی پس از نشست سران روسیه و ناتو در بخارست رمانی در پاسخ به سوالی مبنی بر امکان بازگشت به دوران جنگ سرد آنرا امری ناممکن دانست و اظهار داشت :
« نه، این ممکن نیست. از بازیکنان جهانی، نه اروپا، نه ایالات متحده، نه روسیه، هیچ کس متمایل به بازگشت به گذشته نیست. هیچ ضرورتی برای این وجود ندارد» و در ادامه افزود :
« هیچ چیزی سبب جدا سازی ما نیست. ما باید به یکدیگر گوش داده و به همراه هم مشکلاتی که بوجود می آیند را حل کنیم ».(1)
امّا ظاهراً چهار ماه فرصت کافی بود تا با آغاز درگیری ها در منطقه اوستیای جنوبی که با تجهیز و تعلیم نیروهای نظامی گرجستان توسط نیروهای آمریکا و اسرائیل صورت گرفته بود روسیه خطر را در نزدیکی مرزهای خود حس کند و شائبه آغاز جنگ سرد بار دیگر تقویت شود.
از آن روز تا به کنون شواهد امر حاکی از نیاز نیروهای نظامی روسیه برای آمادگی بیشتر در برابر تهدیدات نظامی از سوی دولت آمریکا و کشورهای حامی آمریکا در همسایگی روسیه است که در نهایت می تواند به نوعی تن دادن بالاجبار روسیه به جنگ سرد مجدد باشد.
کمتر از یکماه از آغاز درگیری در منطقه اوستیای جنوبی، دو فروند بمب افکن استراتژیکی توپولف-160 متعلق به یگان دور پرواز نیروی هوایی روسیه برای انجام تمرینات آمادگی از پایگاه انگلس در استان ساراتوف عازم ونزوئلا شدند (2).
کمتر از یک هفته از بازگشت این بمب افکنهای استراتژیک از ونزوئلا، روسیه گروهی از ناوهای نظامی ناوگان شمالی نیروی دریایی خود را برای شرکت در مانور نظامی با نیروهای دریایی ونزوئلا عازم منطقه می کند که شامل رزمناو اتمی پطر کبیر می شود (3).
در همین زمان وزارت دفاع روسیه اقدام به برگزاری مانور نظامی استراتژیک « ثبات 2008 » می کند که در سطوح مختلف دریایی، هوایی، زمینی و موشکی و... با هدف آمادگی برای « خنثی سازی و انهدام مناقشات مسلحانه، وقوع بلاهای آسمانی و فجایع فنی-انسانی، بازدارندگی استراتژیکی و تامین امنیت دولت متحده روسیه و بلاروس است »(4).
سوای از قدرت نمایی نظامی روسیه در مانور های نامبرده شده اخبار منتشر شده مبنی بر تجهیز و مدرنسازی تسلیحات ارتش روسیه نیز قابل تامل می نماید:
1- ساخت و آزمایش سه هواپیمای نسل پنجم در نیروی هوایی (5)
2- طراحی هلیکوپتر نسل پنجم برای نیروی هوایی (6)
3- آزمایش نسل جدید موشکهای قاره پیمای توپول (7)
4- آغاز ساخت دستگاه پرنده بدون سرنشین ویژه استقرار در سواحل، کشتی ها و قایق ها و در آینده ویژه ناوهای هواپیما بر نیروی دریایی و همین طور آزمون جدیدترین هواپیمای بدون سرنشین برای نشان دادن هدف به مجموعه موشکی اسکندر (,98)
ادعای امریکا مبنی بر بکار گیری فناوری استیلس از سوی روسیه (10)


مقدمه چینی آمریکا از طریق گرجستان

با در نظر گرفتن این نکته که درگیری پیش آمده در منطقه اوستیای جنوبی از دو وضعیت شکست یا پیروزی نیروی مهاجم ِگرجستان خارج نبود و در هر دو وضعیت شکست یا پیروزی، روسیه برای نمایش نیروی نظامی و همچنین تقویت قوای نظامی خود در برابر تهدیدات که تا نزدیکی مرزهایش کشیده شده است چاره ای جز تجدید تسلیحاتی و سرریز کردن منابع مالی خود در بخش نظامی نداشت، بنابراین می توان اقدام گرجستان را مقدمه چینی آمریکا برای تن دادن روسیه به بازی جنگ سرد تلقی نمود بویژه آنکه متعاقب شکست گرجستان از روسیه، ناتو تقویت توان نظامی نیرو های مسلح گرجستان و اوکرائین را در اولویتهای کاری خود قرار دهد. (11)
پیشتر نیز طرح استقرار سپر موشکی آمریکا از پتانسیل خطر برانگیزی برای روسیه بر خوردار بود تا روسیه متقابلاً استقرار احتمالی مجموعه های موشکی اسکندر در استان کالنینگراد در مورد بررسی قرار دهد ( , 1312).

سازمان پیمان امنیت مشارکتی، پیمانی مشابه پیمان ورشو

پیمان امنیت مشارکتی پیمانی است میان روسیه و تعدادی از کشورهای آسیای میانه بهمراه بلاروس و ارمنستان که تلاش دارد از ساختاری دفاعی به ساختاری نظامی - سیاسی تبدیل شود.(14)
پیشتر نیز رئیس جمهور روسیه گفته بود « نیروهای واکنش سریع سازمان پیمان امنیت مشارکتی که قرار است ایجاد شوند از نظر توان نظامی کمتر از ساختارهای مشابه پیمان آتلانتیک شمالی ناتو نیست» .(15)
بهر جهت شواهد اولیه نشان از آغاز جنگی سرد میان دو ابر قدرت جهان یعنی روسیه و آمریکا دارد اینکه این جنگ مانند گذشته دنبال خواهد شد یا کدامیک برنده آن خواهد بود امریست که در انتظار آن باید نشست.

سهند شمس اسحاقی
21/ بهمن / 87
*********************
مآخذ :
1-
http://pe.rian.ru/foreign/20080404/103763312.html
2- http://pe.rian.ru/defense_safety/operatsia/20080918/116914078.html
3- http://pe.rian.ru/defense_safety/operatsia/20080922/117014603.html
4- http://pe.rian.ru/defense_safety/20080920/116986626.html
5- http://pe.rian.ru/science/spice/20090121/119731461.html
6- http://pe.rian.ru/science/spice/20081226/119183558.html
7- http://www.aftabnews.ir/vdciz3at1qa3y.html
8- http://pe.rian.ru/articles/analitic/20090131/119903025.html
9- http://pe.rian.ru/defense_safety/operatsia/20090128/119846037.html
10- http://pe.rian.ru/science/spice/20090115/119508721.html
11- http://pe.rian.ru/defense_safety/sotrudnichestvo/20081202/118650708.html
12- http://pe.rian.ru/foreign/20081113/118284239.html
13- http://pe.rian.ru/defense_safety/sotrudnichestvo/20081110/118224162.html
14- http://pe.rian.ru/articles/analitic/20080701/112748280-print.html
15- http://pe.rian.ru/defense_safety/20090204/119982935.html

۲۰۰۸/۱۲/۱۹

در مورد حسین درخشان و وضعیت او

از همهء چراها بر تغییر یک شبه مواضع درخشان می گذرم، از اصلاح طلب بازی ها و محافظه کاری های افراطیش گرفته تا زیر پا گذاردن قوانین کشور و بازگشت ابلهانه اش و خود را به کاریز بازپرسی و باز جویی سپردن.
اما در مورد وضعیت گذشته و آنچه بروی می گذرد باید گفت:

اول آنکه اقدام درخشان در بازگشت به ایران بی آنکه نشان از شجاعت وی در مواجهه با خود کرده های آگاهانه بر زیر پا گذاردن قوانین ایران باشد دست کم نشان از استیصال و هراس وی در غربت غرب بویژه بعد از درگیری و شکایات مهدی خلجی بر سر اتهاماتی که در وبلاگش نسبت به خلجی نسبت داده شده بود می باشد بالاخص که با طرح دعوی خلجی از طریق وکلایش نسبت به درخشان این قضیه بجاهای باریک کشیده شده بود تا آنجا که درخشان از شدت استیصال درخواست وکالت صدقه ای ! از خوانندگان وبلاگش کرده بود. او هم به کله شقی های خود آگاه بود و حاضر نبود از اتهامات وارده به خلجی و حذف انها از وبلاگش دست بکشد و هم توان پرداخت هزینه های گرفتن وکیل در رویارویی با خلجی را نداشت و البته می پنداشت که قسر در رفتن از دستگاه قضایی دولت کانادا یا آمریکا بسی سخت تر از دستگاه قضایی ایران است بنابراین تصور می کرد که با توّ اب نویسی های خود خواسته و منتشر کردن ارتباطات دوستانش با سازمانهای غیر دولتی برائت نامه خود را پیش از ورود به ایران به اطلاع مقامات مربوطه در ایران برساند بلکه سیستم قضای - اطلاعاتی از صرافت گرفتن اقاریر از وی بیفتد یا دست کم در جرمش تخفیف دهد.

دوم از نظر نباید دور داشت که خوش انگاری های درخشان بر بی خطر تلقی کردن باز گشت به ایران چه بسا از دید و برداشت بسیار ساده لوحانه وی از گفته های احمدی نژاد بر« باز بودن درهای کشور برای ایرانیان خارج از ایران» استوار شده بود و بیجا نبود که درخشان در عقب گرد متزوّرانه از مواضع اصلاح طلبی خود، احمدی نژاد رو قبله آمال خود قرار داده بود و از تذکره ها و تقریظات و مدایح بی صله ! برای او در این اواخر فرو گذار نبود غافل از آنکه سیستم اطلاعاتی به هیچ وجه با بچه بازیهایش بازی نمی خورد.

سوم بازگشت او به ایران با چراغ سبزهایی که از طریق چاپ نوشته های وبلاگش در روزنامه کیهان برای وی ارسال می شد فرصتی طلایی برای سیستم حاکم مهیا کرد تا با چشم زخم گرفتن و ناسور کردن وی این هشدار و زنگ خطر را برای روزنامه نگارانی همچون بهنود ها و نبوی ها و نیک آهنگها و معماریان ها و میر ابراهیمی ها و مطلبی ها و قاضی زاده ها و امیری ها و ... دیگرانی که مترّصد باز گشت به کشور هستند به صدا در آورد تا در مخیــّله خود جرات باز گشت به کشور راه ندهند چرا که فقدان آنها در کشور برای نظام بسیار خوشایند است.

بهر جهت همه آنچه که او امروز بدان مبتلاست از بی درایتی ها و نگاه بچه گانه (1) او به دنیای پیرامونش هست امّا، همه اینها مانع نمی شود از وبلاگ نویسان و فعالان و دوستان قدیمی وی نخواهیم تا هر کدام بر آزادی وی از دستگاهی که او را امروز به بند کشیده است دست ِ کم چند خطی به امید ِ اثری ولو نا چیز بنگارند.
سهند شمس اسحاقی
28/آذر/87
************
1 - ( طــُـرفه آنکه با سپری شدن بیش از سه دهه از عمر درخشان، وی با همان نگاه بچگانه!، صدر وبلاگ جدید خود را که پس از ورود به ایران ایجاد کرده است به
صفت ِ بچّه نامگذاری کرده است!)